« ... | Main | باد ما را خواهد برد ! »
October 5, 2006
قاطي نامه...
ديده از خواب بشوي و گله از آب مبر ،
كه من خسته ز تو ويرانم ؛
هر چه كاشتي شده امروز درو ،
در عجب مانده ام ، اينكه طلب مهر كني ، من دريغ ار دل يارم ، نكنم مهر و صفا ،
آي .... دريغ ، آنهمه مهري كه تو دادي بر باد ....
( ُبَده نا آگاهي ...بَده نا همراهي ... بَده مستي ز مي كبر و غرور ... آي اي عزيز ، بَده ...، بشكن و مست شو از معرفت ، تا ببيني شور و حال عاشقي ؛...)
اين عشقها كز پي رنگي بود ، عاقبت منگي بود ....
( مثل اينكه نويسنده ، حال خوشي نداشته ... )
Posted by parastoo at October 5, 2006 9:52 AM
Comments
من که چیزی نفهمیدم
Posted by: م س ا ف ر at October 6, 2006 2:14 PM
سلام!
فکر کنم نویسنده یا تو خواب این شعر رو گفته یا روزه بوده!
Posted by: فریماه at October 6, 2006 2:32 PM