« اين حوالي چه ميكردي؟!! | Main | غم... »

January 25, 2006

موش كوچولو...

از صبح تاحالا اين داستان زمان بچگي توي ذهنم تكرار ميشه، نميدونم چرا!؟
شايد ياد بچگيم افتادم،
قصه اون آقا موشه كه تا مياد از در لونش بياد بيرون ،
دمش گير ميكنه به در و كنده ميشه،
بعد دمشو ميزاره رو كولشو ميره پيش عمو پينه دوز و ... داستان آغاز ميشه....
تا اينكه آقا موش كوچولوي ما خسته و غمگين ميرسه به ابرها و ميگه :
ابرا بارون ده ، بارون زمين دم ؛ زمين دونه ده ، دونه توتو دم ؛
توتو تخمي ده ، تخم جولا دم ؛
جولا نخي ده ، نخ پينه دوز، عمو پينه دوز دممو بدوز؛
ابرها هم دلشون براي موش كوچولو كه اين همه راه اومده ميسوزه و حسابي، مي بارن و مي بارن و مي بارن و...

Posted by parastoo at January 25, 2006 12:13 AM

Comments

سُلام ماهی قرمز ...من عاشق ماهیم .. مخصوصا اون چشم تلسکوپیاش که باله های بلند دارن ....
دوران بچگی بهترین ایام عمر ادمه .. با بادباکنی شاد میشی. و از کوچکترین چیزی گریت میگیره .. اما زود غصه هاتو فراموش میکنی ..

Posted by: ری را at January 26, 2006 1:27 AM

سلام ماهی قرمز
یه چی بگم شاید باورت نشه من سه ساله پیش یه ماهی کوچولوی عیدی نوروزی خریدم واسه سفره هفت سینیمون
تا الانه زندس بیزنم تخته اینقده بزرگ مامان شده که نگو میخوام یه همدم واسش بگیرم اگه دوس داشتی تو با هاش همدم شی به من بگو. اوکی بای

Posted by: saman at January 26, 2006 5:07 AM