« برف ميبارد ... | Main | موي سفيدو .... »

January 10, 2006

ندانستي...

به چشمان خيسم نگاه نكردي،
به صداي تپش قلبم ،گوش نسپردي؛
دستهاي گرمتو در دستهاي سردم قرار ندادي؛
كلمات عشق و محبت را ، ندانستي و سرسري ازشان گذشتي، يا دانستي و به روي خود نياوردي؛
هي ...تو !
چگونه ميتواني ماهي قرمز كوچولو را ، زنده در حوض فيروزه نگهداري ؟!

Posted by parastoo at January 10, 2006 3:05 PM

Comments

نمی دونم این داش فری ما چرا ناراحتت میکنه که اینقدر این مطلبت بغض داره؟

Posted by: فرنوش at January 10, 2006 5:45 PM

منتظر نوشته های شادت هستم.بوسسسسسس.

Posted by: فرنوش at January 10, 2006 5:47 PM

بابا بی خیال ،این ضعیفه از خودش ادبیات در وکنه خوب بید.....................................

Posted by: فی فی خرمگس at January 11, 2006 2:19 PM