November 8, 2005
رقص عشق...
فلوت عشق را مي نواخت ، با تمام وجودش ؛
ماهي قرمز من در حوض فيروزه، مي رقصيد....
Posted by parastoo at November 8, 2005 4:20 PM
Comments
منم و ماهی این حوض غریب
منم و کبوتر عشق سفیر
منم و این زندگی بوچ و کویر
منم و درد گمگشته من چون تصویر
Posted by: Behtash at November 15, 2005 7:11 PM
منم و ماهی این حوض غریب
منم و کبوتر عشق سفیر
منم و این زندگی بوچ و کویر
منم و درد گمگشته من چون تصویر
Posted by: Behtash at November 15, 2005 7:12 PM
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
.دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
.دلم تنگ است
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
.شب افتاده است و من تنها و تاریکم...
و در ایوان من دیریست
در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
!بیا ای مهربان با من
!بیا ای یاد مهتابی
Posted by: ARIO at May 7, 2006 4:26 PM